خاطره ی سرهنگ فرتاش از سردار شهید علیرضا ماهینی:
نزدیک ظهر بود. یک سرباز عراقی با یک قبضه تفنگ و چند فشنگ به سمت ما می آمد .
پشت سر او نیز، ماهینی، در حالی که پسر عمویش را روی دوش گرفته بود، عرق ریزان خودش را به ما نزدیک می کرد .
شهید رستمی با وحشت و سرعت، سر باز عراقی را خلع سلاح کرد و زخمی را به بیمارستان فرستاد.
- چرا سلاح ها را به عراقی دادی ؟ اگر تو و پسر عمویت رامی کشت و می رفت تو چه می کردی ؟
این سوالی بود که شهید رستمی با اضطراب و نگرانی از ماهینی پرسید و او جواب داد: ما با دو نفر از گشتی های عراق رو به رو و با آنها در گیر شدیم. یک نفر از آنها کشته و دیگری تسلیم شد .
من تفنگ هایم را گرفتم و پسر عمویم را که زخمی شده بود را بر دوش اسیر گذاشتم تا به اینجا بیاورد. این نزدیکی ها چون هوا گرم بود و او خسته شده بود، به شدت عرق می ریخت، تفنگها را به او دادم و پسر عمویم را خودم بر دوش گرفتم .
من با شنیدن این ماجرا نه تنها شگفت زده شدم بلکه بیش از پیش به مهربانی و انسانیت این مرد الهی پی بردم.









